خرید بک لینک
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانموین درد نهان سوز نهفتن نتوانمتو گرم سخن گفتن و از جام نگاهتمن مست چنانم که شنفتن نتوانمشادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاهگر دامن وصل تو گرفتن نتوانمبا پرتو ماه آیم و، چون سایه دیوارگامی از سر کوی تو رفتن نتوانمدور از تو من سوخته در دامن شبهاچون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانمفریاد ز بی مهریت ای گل که درین باغچون غنچه پاییز شکفتن نتوانمای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهمدارم سخنی با تو و گفتن نتوانممحمدرضا شفیعی کدکنی

برچسب: نویسنده: آرتمیس اسدی‌پور تاريخ: شنبه 25 شهريور 1402 ساعت: 8:37

دردمندان را دوایی نیست در میخانه هاساده دل آنکس که پیمان بست با پیمانه هامست توحیدم نه مست باده اندیشه سوزسر خوشی ها را نجویم از در میخانه هاعکس روی باغبان پیداست در هر برگ گلسیر کن نقش خدا را در پروانه هاداستان اهل دنیا را به دنیا دار گویگوش من آزرده شد از جور این افسانه هاگر که جویی روشنی، در خاطر بشکسته جویرونق مهتاب باشد در دل ویرانه هاسر بپای بینوایان منهم تا زنده امچون خدا را دیده ام در کنج محنت خانه هامهدی سهیلی

برچسب: نویسنده: آرتمیس اسدی‌پور تاريخ: شنبه 25 شهريور 1402 ساعت: 8:37

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو,, ,, پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو,, ,, ور از این بیخبری رنج مبر هیچ مگو دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت,,,, آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم,, ,, گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت,,,, سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد,, ,, در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو گفتم ای دل چه مهست این دل اشارت میکرد,,,, که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو گفتم این روی فرشتهست عجب یا بشر است,, ,, گفت این غیر فرشتهست و بشر هیچ مگو گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد,,,, گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال,, ,, خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست,, ,, گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو مولوی

برچسب: نویسنده: آرتمیس اسدی‌پور تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1402 ساعت: 0:10

ماییم و شب تار و غم یار و دگر هیچصبر کم و بی تابی بسیار و دگر هیچماییم و لبا لب شدن از یار و دگر هیچمنصور و اناالحق زدن از دار و دگر هیچگر راه به مرهمکده عشق بیابیالماس بنه بر دل افکار و دگر هیچبر لوح مزارم بنویسید پس از مرگکای وای زمحرومی دیدار و دگر هیچدر حشر چو پرسند که سرمایه چه داریگویم که غم یار و غم یار و دگر هیچاز کعبه گر این بار برونم بگذارندناقوس به دست آرم و زنّار ودگر هیچعرفی به غلط شهر ه شهرست ببینیدصد گل زده بر گوشه دستار ودگر هیچجمال الدین عرفی شیرازی

برچسب: نویسنده: آرتمیس اسدی‌پور تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1402 ساعت: 0:10

صفحه بندی